گوشه ای نشستم من
دوشنبه بیست و یکم آبان 1397 | مهرداد عزیز ابادی

گوشه‌ای نشستم من

گوشه‌ای نشستم من دور از دل و دلبر

دل‌شکسته‌ای محزون، خانه بی‌دروپیکر

گاه اشک می‌ریزم، گاه غصه و اندوه

گاه فکر بدبختی، مرد بی‌سر و همسر

می‌کنم قلم را هی، می‌کنم دلم را پی

شعر کو کجا؟ اما ناله‌ای دهم‌برتر

زندگی گهی دام است بس که بی‌سرانجام است

چاره‌ای نمی‌ماند دست می‌زنم بر سر

ای که می‌دهی پندم، گربه چاه می‌افتی

این‌همه نصیحت را، می‌زدی تو هم آذر

آدمی ‌گنه دارد، گه نهان کند خود را

غافل است از اینکه، ذره‌ها بود داور

تو کمال زیبایی، گوشه‌ای به‌تنهایی

من نشسته می‌بینم، اشک تو روان بستر

من کیم یکی عاشق، در پناه یزدانم

انتظار آتش زد، مانده‌ام چو خاکستر

 

سوگ رسول خدا (ص)
پنج شنبه هفدهم آبان 1397 | مهرداد عزیز ابادی

 

سوگ رسول خدا (ص)

رفته مردی ز جهان

آسمان سنگین است

و هوا مه آلود

همه جا تاریک است

رفته مردی ز جهان

که خدا را می‌دید

راز خلقت را هم می‌فهمید

و صدای پر جبریل شنید

آسمان سنگین است

و فضا غم­آلود

مرد نورانی اعجاب آور

آفرینشگر صد صحنه بکر

کوه اسرار شگفت

بحر مواج حماسه فردا

آب جاری چون نور

می‌رود پیش خدا

تا قیامت بینی

غنچه‌ها خیره بر آن رخسارش

مردها منتظر دیدارش

چشمه‌ها زمزمه گفتارش

سینه‌ام تنگ در این سردستان

ای خدا مهدی ما را برسان...

 

W

کودک دل
چهارشنبه نهم آبان 1397 | مهرداد عزیز ابادی

133-B133-Bکودک دل

تب کرده است کودک دل باغ لاله است

 اما هنوز بر سر عهد و پیاله است

خوار و خفیف می‌شود اما نه اعتراض

دلخوش نه اهل شکوه و قهر و گلایه است

اشکش روان و صورت ماهش به رنگ خون

او را چه چاره جز غم و اندوه و ناله است

اظهار درد و کوچکی و غم نمی‌کند

گوید که این بساط همان آش خاله است

ماهی است دست و پای زیادی نمی‌زند

سرمایه‌اش تمام همین چند باله است

آری اگرچه کودک و بی‌دست‌وپا بود

                                  در دست او زجنت و رضوان حواله است

 

 

برگزیده  از  کتاب  الماس  باران  -شاعر  مهرداد  عزیز ابادی

 

اهل صفا
دوشنبه هفتم آبان 1397 | مهرداد عزیز ابادی

تاب‌وتب

بیچاره در این تاب و تبم تا تو بیایی

تا بلکه گره از سر گیسو بگشایی

بیچاره‌ترینم مگر از روی محبت

لطفی به حقیر از سر رحمت بنمایی

یک روی بیا منزل و یک‌دیده تو بگشا

آنگاه بده صیقل دل را تو جلایی

گردیده و دل واکنی و حال ببینی

شاید که مرا هم به نوایی برسانی

بیدار نمی‌باشم و دیدار نبینم

می‌سوزم و دیگر نبود هیچ بقایی

دیری است به من طعنه نمایند رفیقان

تقوی کن و البته تو شیخ الفقهایی

ما مرغ دل افتاده به دامیم ولیکن

اندیشه نمایم که تو اندیشه مایی

مجموع همه حرف و سخن هام همین است

تو اهل صفا ا اهل ‌وفا اهل وفایی

 

  از  کتاب  باران  الماس

 

خوش است
چهارشنبه دوم آبان 1397 | مهرداد عزیز ابادی

   دستی بزیر  زلف کریمانه  ات  خوش است    

                 مستی  شراب  شر  شر  پیمانه  ات  خوش  است

   در این خرابه گاه  دلم میکند  هوا  

                     ان  ناله  های  استن  حنانه  ات  خوش  است 

  کی  میرسد قبای  خودم  فرش  او کنم    

                       همصحبتی به  عاقل  فرزانه ات  خوش  است 

زنجیر  کن مرا  که بجایی  نمیروم      

        یک  گوشه ای  سکنج  همین  خانه ات  خوش  است 

   دنبال  تو ست هر  که ،که مشهور  میشود  

                 پس  استماع  قصه  و  افسانه  ات   خوش  است

تبعید  کن  مرا  که  بجایی  نمیرسم    

              تبعید  های  مو ی من  و   شانه  ات  خوش  است

   از  انتظار خسته  شدم  ای خدای   

                     ان  خنده  و   تبسم  جانانه  ات  خوش  است

مر  غم که  بی  بهانه  بجایی  نمیروم   

              این  دل  به اعتنا  و  همین  دانه  ات  خوش  است 

از  عقل  هم  بساط  خودم جمع میکنم  

             انکس  که گشته عاشق ودیوانه ات  خو ش  است 

   من  انتظار  قدح  و  ملامت نداشتم     

                اما عتاب  سرخ کریمانه ات  خوش  است

   دردانه  گر به مذبح  ترک و عرب  رود   

          زین  پس مزار  عابد و دردانه ات خوش  است 


تمامی حقوق مادی و معنوی " تنهایی " برای " مهرداد عزیز ابادی " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم بـه قــدرت "مهدی بلاگ