فراق
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1398 | مهرداد عزیز ابادی

133-B133-Bفراق

اشکم ولی بدامن خوبان چکیده ام

دستم ولی به پای عزیزان رسیده ­ام

ای مرغزار حسن و ملاحت کجا روی

پایم که تا به عمق بیابان دویده­ ام

کوچکترین خلایق دوران آخرم

چشمم ولی به محضر قران رسیده­ ام

رفتم هزار شهر و دیار زمانه را

جانم ولی زجور و جفا‌ها رهیده ­ام

گویی پس ازتلاش فراوان دراین جهان

روحم که در زمین خدا آرمیده ­ام

چیزی که درحساب بیاید نه آن منم

یک غنچه بهردوست گریبان دریده­ ام

باور کنید پیر شدم از فراق او

                                 یک شاخه کز حکایت دوران خمیده ­ام

                  از کتاب  و  فالنامه  الماس  باران

 

لهجه شیرازی
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1398 | مهرداد عزیز ابادی

 

133-B133-Bلهجه شیرازی

یه شیرازی زده آتیش بجونم
بریده رنگ چشمونش امونم

می­خواستم در برم از دست چشماش
نتونستم ندونستم نتونم

یه شیرازی شده آروم جونم
 شده همدل شده او همزبونم

خداوندا چه داره خاک شیراز
که از ترک محل نادلگرونم

نمیدونی چطوری ناز می­کرد
 نبود روی زمین پرواز می­کرد

گمان کردی ملایک بود و حالا
در جنت به رویم باز می­کرد

جان منی جان منی
پنج شنبه بیست و دوم فروردین 1398 | مهرداد عزیز ابادی

 

هر که ترا کرد نظر گفت نه این است بشر

خانه او قصد سفر جان منی جان منی

خانه اگر پاک و تمیز صاحب آن است عزیز

هیچ نه وردار و بریز جان منی جان منی

دختری از حور در آن هم سبک و تیز و دوان

هم عسل و شیر دهان جان منی جان منی

آنچه نماید به بهشت هست در این حور سرشت

جز خط اجمل ننوشت جان منی جان منی

میکند اطعام مرا جام پس از جام مرا

کرده اگر رام مرا جان منی جان منی

هر که ترا این پسر است از خودش او بیخبر است

این چه نما و اثر است جان منی جان منی

حکم عزیز است و خدا مجلس پر لطف و صفا

شکر خدا شکر خدا جان منی جان منی

 

فرصت فریاد
سه شنبه بیستم فروردین 1398 | مهرداد عزیز ابادی

  دیدمت  رفتی  و  خفتی  در  پس  ایینه  ها  

   خسته  از  تعطیلی  و  بیکاری  ادینه  ها

چیز  هایی  بود  پنهان  بود و  گه  پیدا  ولی   

 ترسم    از  انهاکه  باشد در میان سینه  ها

حرف  دل را  میکنی  پنهان  نمیگویی  به من

 من  که  میدانم  رها  هستی  تو  از  این  کینه  ها

فرصت  فریاد  هم  حتی  نمیجویی  زما  

چون  که  فریاد  تو پیدا  هست  از  دیرینه  ها

مثل  اکسیژن  رها میسازی ام  از  خویشتن 

مثل  زر  براق  میگردد  ز تو   زرینه  ها

 

دعا
شنبه هفدهم فروردین 1398 | مهرداد عزیز ابادی

 

دعا

برای دلبرم امشو دعا کن
زبونی نه به اعضای وجودت
امید از دکتر و دارو بریدم
ببر امید از غیر خداوند
برو دنبال آب زندگانی
برای دلبرم امشب دعا کن
توسل کن هرآنچه می‌توانی

 

بگو دلبر مریض و نا تو و نه
بگو دلبر مثال گل لطیفه


بگو دلبر جوون و ناز نینه
بگو در باغ و در بستان دنیا

 

خدای مهربونت رو صدا کن
زجان و دل سحر او را ندا کن
به ذرات وجودت ای خدا کن
تو دستت را زغیر او رها کن
بگو یارب مرا حاجت‌روا کن
به اشک و آه درد او دوا کن
بگو یارب تو خود دفع بلاکن

 

بگو دلبر مرا آروم جونه
بگو دلبر هنوز خیلی جوونه


مبادا درد و رنج و غم ببینه
که بهتر میوه اهل زمینه



تمامی حقوق مادی و معنوی " تنهایی " برای " مهرداد عزیز ابادی " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم بـه قــدرت "مهدی بلاگ